به گزارش سکان نیوز، وقتی در رسانهها یا بیانیههای رسمی از «میراث فرهنگی ایران» صحبت میشود، ذهنها فوراً به سمت کاخهای باشکوه تختجمشید، ستونهای بلند، کتیبههای پادشاهان، یا عمارتهای اعیانی و تالارهای آینه دوران قاجار میرود. نگاه بوروکراتیک و سنتی متولیان میراث و مدیران شهری سالهاست که ارزش یک اثر باستانی را با متر و معیار «زرقوبرق مادی»، «عظمت سازه» و «نام پادشاهان و خوانین» میسنجد.
ولی یک پرسش بنیادی وجود دارد: پس مردم عادی چه؟ سهم ۹۹ درصد جامعهای که تاریخ این سرزمین را با کار، رنج و کنشهای روزمرهشان ساختند، در این نگاه موزهای کجاست؟
اگر باستانشناسی را نه ابزاری برای موزهداریِ اشراف، بلکه دانشی برای مطالعه و درک «رفتار انسانهای گذشته» بدانیم، باید بپذیریم که لودرهای توسعهی شهری امروز دارند صفحات اصلی کتاب هویت ما را شخم میزنند؛ صفحاتی که اتفاقاً داستان مردم بیصدا را روایت میکردند. واقعیت این است که ارزش یک محوطه را عظمتِ سازهی آن تعیین نمیکند، بلکه ابعادِ داستانی که از انسانِ گذشته روایت میکند تعیین میکند.
تلهی عمارتهای نفیس و حذف تاریخ فرودستان
در ادبیات اداری میراث فرهنگی، اصطلاحی به نام «بنای نفیس» وجود دارد که به خانههای اعیانیِ پر از گچبری و آیینهکاری بازمیگردد. در مقابل، یک خانهی معمولیِ ۲۲۰ سالهی کاهگلی در بافت شهری، اغلب فاقد ارزش نگهداری تلقی شده و به راحتی قربانی ساخت یک مجتمع تجاری یا حتی یک بیمارستان میشود.
ولی چه کسی تعیین میکند که کدام خانه نمونهی مطلوبتری برای مطالعه است؟ مصالح و تزیینات اشرافی تنها ارزش مادی اثر را بالا میبرند، نه ارزش اطلاعاتی آن را. در یک کاخ یا عمارت اعیانی، رفتارهای انسانی بهشدت رسمی، تشریفاتی و کنترلشده بوده است؛ ولی در یک خانهی معمولی، زندگی واقعی با تمام گوشت و پوست و استخوانش جریان داشته است. مطبخها، حیاطهای ارگانیک و فضاهای زیستهی مردم عادی، سندهای زندهی استراتژیهای بقا، پویایی رفتاری و معیشت نیاکان ما هستند. تخریب این خانهها به بهانهی «معمولی بودن»، حذف و طردِ فیزیکیِ تاریخِ بدنهی اصلی جامعه است.
فاجعهی سکوت در محوطههای پارینهسنگی
این نگاه شاهمحور و لوکسپسند، در مواجهه با محوطههای باز پارینهسنگی (Open-air sites) به یک فاجعهی تمامعیار تبدیل میشود. از نظر یک مدیر شهری یا یک ناظر ناآشنا، محوطهای که چندصد هزار سال پیش محل زیست انسانهای نخستین بوده، چیزی جز یک مشت خاک و سنگ زمخت بیابانی نیست. چون در آنجا خبری از ستون و طاق نیست، بهسادگی حکم به نابودیاش میدهند.
آنها نمیدانند که یک قطعه «سنگِ مادر» یا یک «تراشهی دندانهدار»، سندِ تکامل مغز، دست و مهارت شناختی انسان در این جغرافیاست. زنجیرهی فناورانه (Chaîne opératoire) بهکاررفته در ساخت این ابزارها، کلید فهم تفکر، زبان و انطباق اقلیمی تبار انسان است. ارزش این محوطهها به دیوارهای بلند معماری نیست، به دادههای لایهشناختی ریزی است که الگوهای مهاجرت و شکار انسان را لو میدهد. رها کردن این محوطهها به خاطر نداشتن زرقوبرق معماری، پاره کردن لایههای نخستین حضور و تکامل انسان در فلات ایران است.
الگوی فکری جدید: توسعهی هویتمحور یا شهرسازی باستانمبنا
در چنین شرایطی، چالش اصلی این نیست که بین «حفظ تمام محوطههای باستانی از هر دورهای» یا «توسعهی شهری» یکی را انتخاب کنیم؛ بلکه باید به یک الگوی فکری کاملاً جدید روی بیاوریم که میتوان آن را «توسعهی هویتمحور» یا «شهرسازی باستانمبنا» نامید. پرسش این است: چرا باید کپی دستچندم الگوهای شهری غربی، آمریکایی یا شهرهایی مثل سنگاپور، کره جنوبی، ژاپن و دبی باشیم، زمانیکه مصالح و ریشههای منحصربهفرد خودمان را برای تعریف مفهومِ «شهر» داریم؟
بزرگترین سدِ راهِ این ایدهی درخشان در ایران، «تفکرِ جزیرهای و حضور مدیرانِ کوتاهمدت» است. شهرداریها معمولاً تنها به دنبال درآمدِ سریع از تراکمفروشی و جریمههای کمیسیون ماده ۱۰۰ هستند و میراث فرهنگی هم نگاهش صرفاً سلب مسئولیت، قفل کردن زمینها و سیمخاردار کشیدن است. هیچکدام یاد نگرفتهاند کنار هم بنشینند و یک نقشهی جامعِ مشترک بکشند. ولی اگر المانها و نشانههای توسعهی شهری ما، به جای آهن و سیمانِ بیروح، همین محوطهها باشند چه اتفاقی میافتد؟
در مدلهای غربی یا شرق آسیا، موتور محرکهی شهر، تجاریسازی محض، ساخت مالهای غولپیکر و تراکمفروشی است؛ ولی در مدل توسعهی هویتمحور، موتور محرکهی اقتصادِ شهر، «اقتصادِ میراث» است. درآمد شهر از طریق گردشگریِ فرهنگی، صنایع خلاق، موزههای فضای باز و پژوهش تأمین میشود. این یعنی توسعه اتفاق میافتد، شغل ایجاد میشود، اما به قیمتِ فروختنِ روح و اصالتِ شهر نیست.
چطور میتوان توسعه را روی دوش محوطهها سوار کرد؟
جایجای ایران، از آثار پارینهسنگی گرفته تا دورههای قاجار و پهلوی، پر از این ظرفیتهای بینظیر است. برای پیادهکردن این مانیفست، باید سه رویکرد عملیاتی را جایگزین تفکر سنتی کرد:
بازتعریف تپهها به عنوان «ویترینهای هویتبخشِ برند شهری»:
بیایید واقعبین باشیم؛ یک تپهی باستانی بدون یافتههای سطحیِ لعابدار و پرزرقوبرق، برای مردم محلی که هر روز آن چشمانداز تکراری خاکآلود را میبینند، جاذبهای ندارد. راهکار این نیست که از مردم انتظار داشته باشیم عاشق خاکِ سرد شوند. این تپهها باید با پروژههای ملموسِ «نورپردازی سهبعدی و بازسازیهای بصری» به دارایی محله تبدیل شوند. شهرداریها به شدت شیفتهی کارهای نمایشی و پر سرصدا هستند؛ میتوان با ترکیب باستانشناسی و هنرهای رسانهای، شبها روایت و بازسازیِ سه بعدی زندگیِ انسانِ گذشته را روی بدنهی همین تپهها نورپردازی کرد (Video Mapping). این کار تپه را از یک زمین بایرِ مرده، به یک پاتوقِ شبانه، پویا و زنده تبدیل میکند که هم کسبوکارهای محلی از آمدورفت مردم سود میبرند و هم آن تپه در ذهن جامعه از «یک توده خاک بیخاصیت» به «شناسنامهی باارزش محله» تغییر ماهیت میدهد.
مدیریتِ عمودی بافت (بستهبندی دیجیتال و معماریِ میانافزا):
توسعهی شهر حتماً نباید به معنایِ افقی شخم زدنِ زمین باشد. اگر در یک هستهی متراکم شهری یا روستایی، پهنهای باستانی کشف میشود، باستانشناسیِ شهری باید فوراً وارد عمل شود؛ لایهها را با اسکن سهبعدی و مستندسازی، بهسرعت «بستهبندی و آرشیو دیجیتال» کند تا دیتای رفتاریِ انسانِ گذشته نجات یابد. در قدم بعد، معماریِ مدرنِ شهر باید با روشِ «میانافزا» روی اثر خیمه بزند. برای مثال، پایههای یک پل یا اسکلتِ یک بنایِ خدماتیِ ضروری میتواند طوری طراحی شود که لایههای باستانی در زیرِ یک کفِ شیشهایِ ضخیم پدیدار بمانند. یعنی شهروندِ امروز از روی شیشه رد میشود و ویترینِ زندهی تاریخِ شهرش را زیر پایش میبیند؛ هم مغازه و بیمارستان ساخته شده، هم سایتِ باستانی زنده است.
جایگزینی ایدهی آرمانیِ تراکم با «اهرمِ مالیِ مستقیم و مسئولیتِ اجتماعیِ بنگاهی»:
در ساختار اقتصادی و بوروکراسیِ فعلی مدیریت شهری، که تحت سیطرهی مدلهای سوداگرانه و رویکردهای درآمدزاییِ سریع قرار دارد، صحبت از ایدههای انتزاعی مانند «تراکم شناور» یا تعادل عادلانه با مالکانِ خصوصی اغلب به بنبست میرسد؛ چرا که منطق حاکم بر توسعهی شهری، تمایل به تملک و بازتعریف فضا به نفع کانونهای بزرگ ثروت و هلدینگهای توسعهگر دارد. در چنین بستری، تنها راهِ عملیاتی برای نجاتِ بناهای کمکمشناختهشده و محوطههای درونبافت، استفاده از همان اشتها و ولعِ سرمایهگذاری به نفعِ خودِ اثر است. راهکار، تعریفِ «پیوستِ باززندهسازی و واگذاریِ مشروطِ حریم» است. باید به جای تلاش برای متوقف کردن بولدوزرها با قوانین فرسودهی بازدارنده، متقاضیانِ بزرگِ ساختوساز و کلانسرمایهگذارانِ شهری را مکلف کرد که به عنوان پیششرطِ دریافت مجوزهای بزرگ تجاری، هزینهی احیا، کاوش و تبدیل آن بنای تاریخی یا محوطهی باستانیِ مجاور به یک مرکز فرهنگی، گالری، یا فضای زندهی عمومی را به عنوان «بدهیِ توسعهای و پیوستِ اجباریِ پروژهی خود» تقبل و اجرا کنند. وقتی کانونهای قدرتِ اقتصادی و سرمایهگذاران متوجه شوند که حفظ و ویترینیکردن آن تکه تاریخ، نهتنها مانع پروژه نیست، بلکه بلیتِ حقوقی آنها برای پیشبرد طرحها و ایجاد یک ارزشافزودهی نمادین و اقتصادی برای خودشان است، تیشه به ریشهاش نمیزنند.
نتیجهگیری
زمان آن رسیده که بپذیریم بوروکراسی فرسوده و نگاه اشرافیِ حاکم بر مدیریتِ میراث و شهرداریها، هرگز خود به خود اصلاح نخواهد شد. این وظیفهي جامعهي باستانشناسی و نخبگان است که با فریاد زدن این مانیفست جدید، متر و معیارهای مادیگرایانه را به چالش بکشند. حفاظت واقعی از لحظهای آغاز میشود که باستانشناسی را به زندگی، معیشت و هویت جامعهی محلی گره بزنیم. ما آثار را حفظ میکنیم تا به انسانِ امروز معنا بدهیم؛ پس اجازه ندهیم داستانِ انسانهای بیصدا و صفحات پیش از تاریخ این سرزمین، زیر چرخ توسعهی صلب، موقتی و پولمحور شهرداریها له شود.
دکتر سمانه نظیف، مدرس در دانشگاه معماری و هنر پارس













































